معرفی وبلاگ

به لطف یه کامنت قشنگ تونستم یه وبلاگ یا وبلاگ‌نویسی رو پیدا کنم که به نظرم عالی  می‌نویسه، وبلاگ "خواندن ندارد" وبلاگی بود که دلم نمیاد شما هم نخونیدش.

وبلاگ نویسی به نام  خانم- رقیه خدابنده اویلی  - حتما مطالعه کنید و لذت ببرید.

کامنت قشنگ

داشتم بال‌هایم را امتحان می‌کردم، تو  پیدایت شد. ازفکر پرنده شدن بیرون آمدم و عاشقت شدم.
+ رقیه خدابنده‌ اویلی

25

من هر چه‌ام با تو زیبا‌ترم

بر عاشقت آفرینی بگو

24

از همان روزی که نقطه گذاشته شد بدون هیچ تردیدی چشم بستم و گوش کردم. ندا آمد نشانه‌ها را دنبال کن. نحل سخن گفت. و من چشم‌هایم رو باز و دنبال می‌کنم. بدون هیچ توضیحی به کسی... بیا جانم، تو را من چشم در راهم.

زخمی

زندگی‌ با همین بی‌رحمی‌هایش زیباست.

ناخوشی

حالم خوش نیست. مثلا الان باید خوشحال باشم به دلایل زیادی، اما باز هم انگار یک غم سنگینی روی سینه نشسته که انگار نه انگار که باید بلند شود... دلم می‌خواهد فحش بدهم. به زمین و زمان، اما انگار می‌دانم قرار است اتفاق بهتری بیافتد. اصلا نمی‌دانم چه شده که رابطه‌ی من و خدا این روزها خیلی خوب است و حواسش بدجوری به من هست. به هر حال، حال و هوای شمال و دریا و این‌ها یک لحظه می‌آید اما زود می‌رود و اتفاقات خوب‌تر توی ذهنم موج می‌خورد.

آمین

آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیافتد.

رویا ببارد

دختران برقصند

قند باشد

بوسه باشد

خدا بخندد به خاطر ما

ما که کاری نکرده‌ایم.


(سید علی صالحی)

23

عجالتا نمی‌دانم چه اتفاقی برایم قرار است بیافتد، خسته، کلافه، غمگین و البته گاهی خوشحال... فقط فهمیدم اگر تلخی اتفاق افتاد نباید نگران بود.

بارها به من ثابت کرده که بالای سرم هست و طبق گفته‌های خودش اگر نشانه‌ها رو دنبال کنم به تو می‌رسم و وقتی لبخند روی صورت خدا نشست من به مقصود می‌رسم.

سهمگین

زندگی به طرز بی‌رحمانه‌ای زیبا نیست

زندگی به طرز بی‌رحمانه‌ای شاد نیست

و من

به طرز بی‌رحمانه‌ای باهاش می‌جنگم

با بغض

با سر و صورت زخمی

می‌جنگم هنوز...

22 نقطه

اخبار ناخوشایند همیشه راه رو تار و باریک و ترسناک می‌کنند. امروز یکی از سخت‌ترین روزهای زندگی برای من هست که باید پشت‌سر بگذارم. تمام برنامه‌ها، خانه، دفتر کار و تمام برنامه‌های آینده تبدیل شدن به یک نقطه و آمدم سر خط ایستادم...

انسان‌ها از سلول‌هایی ساخته‌شده‌اند که یک شخصیت را تشکیل می‌دهند. ژن‌های لعنتی گاهی دست به دست هم می‌دهند تا نگذارند اتفاق خوبی بیافتد، یا شاید همین ژن‌های لعنتی بیایند و دست به دست هم دهند و جلوی یک اتفاق بد را بگیرند. این‌ها را من خیلی اوقات نمی‌فهمم، اما می‌دانم «گر خدای من آن است که من می‌دانم، شیشه را بر لگد سنگ نگه می‌دارد» و این می‌شود که امید در زندگی من همچنان حضور دارد چون باور کردم که اگر امروز جواب آزمایش ما منفی بود که امروز را تبدیل کرد به یکی از غمگین‌ترین و سخت‌ترین روزهای زندگی من، اتفاقی افتاد که مجبور شدیم عاقلانه از یکدیگر جدا شویم حتما خدای خوب‌مان می‌خواهد از این بهتر برای هر دومان رقم بزند. او همان خدای خوب و مهربان است که محمد - پیام‌آور رحمت و خاتم از او سخن گفته...


+ هی بانو، نمی‌دانم کجای این دنیا هستی، تمام این‌ اتفاقات بخشی از زندگی من بودند که روزی برایت کامل توضیح می‌دهم. حتی دلیل بر نوشتن و پاک‌شدن بخشی از زندگی من، روزی که آمدی چقدر حرف برایت دارم. فقط همین حالا به تو می‌گویم با من صادق باش و شانه به شانه کنارم قدم بزن. تمام سهم من از زندگی با تو همین شانه به شانه بودن خواهد بود و من برایت زندگی را گلستان خواهم کرد...

هرکجا هستی بسلامت باشی - کماکان منتظر آمدنت هستم و می‌نویسم.