همه میدونن ما خیلی ساله تو آسایشگاهیم جمشید، ما قبل همه اومدیم، واسه خودمون پخُی بودیم، یعنی فارسیمون خوب بود، یه دستی هم تو ریاضی داشتیم. تقلید صدا، گروه سرود، مسابقات خط، نقاشی، همه چی اول میشدیم. راه میرفتیم، گردن افراشته این ور حیاط به اون ور، تو بگی اگه انقده محل به دنیا میذاشتیم. یادته؟ یادت رفته از بس دیگه نبودیم.
جوون اول آسایشگاه بودیم. تا دلبر اومد. گفتیم خب منطقیه دیگه. یه خانومی با این کمالات، بافتنی، لاک قرمز، خوشگل عین ماه، مام که اونجور، باید عاشقش شیم دیگه. اومد قبل اینکه سلام کنه، گفتیم شمایلت چه نیکوست. خندید گفت مال شما بیتره. رفت. هفته بعد باز دیدیمش گفتیم اسمت چی بود؟ گفت دلبر که جان فرسود از او. گفتیم مگه تو هم بلدی؟ گفت اسممه. رفت. عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم میرود.
از فردا دیگه نشد از یادش منفک بشیم. هی نگاش کردیم، نشستیم رو به روش، هی از دور پاییدیم، واسش زیر لبی دو بیتی گفتیم، رفت و اومد کردیم، طنز پارسی انداختیم در جلوت و خلوت. راه رفتیم رو ریل، نی لبک که مهره های پشت، کودکانه توامان آغوش خویش وقتی کسی حواسش نبود، تو گرما سرما، شبان و روزا، پشت خط موزاییکا، جلو شمشادا، وایساده خوابیدنا، نیمه شبا، قمر ها، عقرب ها، دو سیگار یه کبریتا، تورم خیلی اسیر کردیم، باس ببخشی اما نحسی افتاده بود. هر چی آب می جُستیم تشنگی گیرمون می اومد واسه چی!؟ تو فهمیدی؟
آخر یه روز رفتیم دمش بش گفتیم ببخشید چته؟ گفت : ها چطوری چی با منی؟ گفتیم بابا صاحب حُسن در وفا کُش خودتو نگیر، ما خیلی ساله اینجاییم تو که اولی نیستی، ولی ارزش نداره، نرفت تو خرجش هی اونورو نیگا میکرد، فک کردیم نکنه دنبال دوماد مو فرفریه است، نکنه موی ما حالا مد نیست. نکنه ظهر پیاز زیاد خوردیم، نکنه اون بیت اخری زیادی بوده، نکنه میخاد قیمتو زیاد کنه، نکنه دیوونه است، نکنه یه چیزایی هست ما نمیدونیم. یادته اون روز تو راهرو زدی تو گوشم جمشید؟ گفتی بیدار شو از خواب ادم ساده خبری نیست. شبش رفتیم تو اتاق کردیمش تو قاب گذاشتیم بالا طاقچه
حبیب بالاخره ما یه رفیق بیشتر نداریم که. باس گوش میکردیم دیگه. سختم بودا ولی کردیم. دیگه بوسیدیم گذاشتیم کنار، کنار که نه رو طاقچه. اما خب نمیشد دیگه. هی میدیدیمش. یه وجب اسایشگاه ست یا خبرشو میشنیدیم. در و بی در هی هوایی میشدیم. جمشید از روت خجالت میکشم، قولمو شکستم، روم نشد بت بگم، ده بار رفتم نیگاش کردم. تازه اینکه چیزی نیست حرفم باش زدم. جریحه دار جوابمو نداد. دیگه نگفتم بت اینارو.
دلم درد نگرفته جمشید. نیگران شدم چرا درد نگرفته. بت قول داده بودم درست، اما نمیتونم ازش جدا شم. یا هی از دور نگا کنم ِمی با دیگران خورده است و با ما سر گران دارد.
گفتم بیام بهداری نشون بدم. تو دلم باشه خیالم راحته. هر جا میرم هست دیگه. دلبرو. خیالت جم درد نمیکنه .فقط دیگه نمیشه دیدش، اخه دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن، ولی ندیدن بهتر از نبودنش.
سیگار داری؟
چند باری شد که اینجا نوشتم یکی اومد که هیچوقت نیومد. یکی که نفهمیدم راستی راستی بود یا یه دروغ خیلی قشنگ، اما هر چی بود حال من اون روزا حال خوبی بود. از بلاتکلیفی و پیچونده شدنا که بگذریم، من خوشحال بودم. حتی از اینکه میدونستم یه چیزی این وسط مسطها اون چیزی نیست که باید باشه اما من خوشحال بودم. حتی با اینکه باورم بود دروغ گفتن به کسی که ادعا میکنی دوستش داری یه جور توهینه اما من خوشحال بودم. حتی از اینکه تلفنت زنگ بخوره و یه صدای "مثلا" غریبه بیاد و بگه فلانی حالش خوش نیست تو فلان کار رو بکن و من با اینکه میفهمیدم داستان چیه دل به دلش میدادم که بازیش رو ادامه بده که نره، که تموم نشه که حداقل صداش باشه، آخه میدونی من خوشحال بودم. تنها موضوع غمانگیز این ماجرا این بود که من تنهایی واسه خودم خوشحال بودم و میدونستم با یه مشت دروغ خوشحالم. به قول فامیل دور: " بعضیا اینقدر قشنگ دروغ میگن که آدم حیفش میاد باور نکنه".
خواستم بگم، بعضی چیزا حتی اگر یه دروغ قشنگ باشه و تو بدونی که این دروغ هیچوقت هیچجوری راست نمیشه، اما تلاش میکنی با اون دروغ دل خودت رو خوش کنی که یکی شبیه اون چیزی هست که تو همیشه تو رویات بهش فکر کردی. یکی که ادعا میکنه از اون سر دنیا اومده و وسط این همه آدم جور وا جور دل به دل تو داده، که دلت از همه دلا واسش قشنگتره، هر چند دروغ باشه و یه وقتایی یه جاهایی تلفنت رو جواب نده و تو بفهمی داستان چیه، اما هیچوقت به روش نیاری. امید به اینکه این دلی که به دلت داده شاید یه روزی مال خودت بشه، که اون روزا فقط اسم آروشا مال تو بود. حالا اگر بیاد و تموم اون فانتزیهای ذهنیت رو با گفتن حرفهای راست ازت بگیره و بگه هیچی اون جوری نبود که من گفتم، بازم حالت خوبه، اما اگر باشه، اگر راستی راستی باشه، حتی اگر تموم اون چیزایی که تو ذهنت ساخته نباشه، فقط خودش باشه و فقط خودش باشه... فقط باشه.
آخه تو هول و ولای تو رو نداشتن و دل پریشونی، دیگه دلی میمونه که جورِ دلِ کبوتر بتپه؟ که واست از جونِ زندگیش بگه، بگه که هنوز زندهست، ای لامروتا، با آدما بازی نکنید واسه بازی... بخدا که خدا بد جایی نشسته، " جای حق "... من خودم رفتم و چند بار جاش رو دیدم. خدا خیلی زور داره... باور کنید.