سکوی پرتاپ

اینجا رو نگاه کن، بالاخره انجام شد. خدایا شکرت...

بالاخره نبردبام رو بالا اومدم. روی دایپ رسیدم. نُک دایپ ایستادم.

اول بهمن، شیرجه خواهم زد.


قرارداد بسته شد و انجام خواهد شد. خوشحالی این لحظه، سبکی امروز و حتی ترس از فردا چقدر برام شیرین هست این لحظه؛ گفتم بنویسم که بمونه تو خاطراتم که خدایا دوست دارم. به خاطر کل سختی‌هایی که دادی و اتفاقاتی که افتاد، می‌دونم هستی... ممنون که برام تعیین مسیر می‌کنی... می‌دونی چقدر خوشحالم که هستی؟ بمون. تو رو به تمام مهربونیت قسم می‌دم اگر حتی روزی جفتک پرت کردم و یادم رفت تو بمون و دست رو از پشتم برندار و بهم بفهمون که تو هستی و همه چیز تو هستی. مرسی خدا... مرسی عزیزم.

نظرات (6)
1394/10/22 ساعت 14:19
نوشته های شما این حُسن رو داره که خواننده رو هم سرشار از ارامش می کنه...... اولین باره که می خونمت.....یه یقینی پشت همه ی کلماتتون هست...... خیلی فراتر از در هم شکستگی ها و ملالت های هر روزه.....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فراز و نشیب زیاد داره این وبلاگ
امروز یقین دارم اینطور نبوده
دعا کن اینطور بمونه
1394/10/23 ساعت 07:59
خدا رو شکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
1394/10/23 ساعت 11:54
فحسبی الله
خوشحالم برات (:
امتیاز: 0 0
پاسخ:
1394/10/23 ساعت 12:34
خداروشکر بابت این اتفاق
خدا لطفا کنارشون بمون/ سر راهت یه سرم به من بزن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
1394/10/23 ساعت 20:32
اونوقت اون آقا رضا کجای این داستان قرار گرفته؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والا تو اتفاق افتادن این مسئله تقریبا هیچ نقشی نداشت
1394/10/26 ساعت 23:07
خدا را شکررررر♥
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد